حسن حسن زاده آملى

209

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

بلكه در حقيقت فوق اتّحاد است ، و اتّحاد از ضيق لفظ است ؛ و علم مطلقا حضورى است ، و معلوم بالذات نفس حتّى در محسوسات همان مدركات او است ، و آنچه خارج از مرتبهء ذات او است معلوم بالعرض او است . اكنون غرض ما در اين تبصره اين است كه معلوم بالعرض نيز بايد با نفس يك نحو تعلّق و ارتباط داشته باشد و اضافه به حضور وضعى بين آن دو تحقّق يابد نه اينكه به‌طور مطلق هرچه كه خارج از نفس است آن را معلوم بالعرض گفت . [ معلوم بالذات و معلوم بالعرض ] در بيان اين مطلب بايد بحثى را كه صدر المتألّهين در فصل سوم مقالهء سوم قسم چهارم جواهر و اعراض ج 2 رحلى ص 65 افاده فرموده عنوان كرد . چنان كه در صدر رساله عنوان شد شيخ رئيس و ديگر حكماى بزرگ در اتّحاد عقل و عاقل و معقول در مجرّدات قائم بذات متّفق‌اند ، و شيخ رئيس در آخر كار مستبصر شد كه مطلقا هرچه معقول است مجرّد قائم بذاته است نه اينكه معقولات و مدركات انسان كيفيّات نفسانى و علم حصولى باشند . و پيش از آنكه به اين حقيقت نائل آيد قائل بود كه ذات معلوم و محسوس ، بدون تعلّق علم بدانها صحيح است كه ذات آن دو باشد و علم و حّس نباشد و لكن وجود علم و حس بدون ذات معلوم و محسوس صحيح نيست . و صدر المتألّهين بر اين سخن اعتراض دارد كه ذات معلوم و محسوس همان علم و حسّ است كه عين نفس ناطقه شده است ، و هرچه كه خارج از نفس است معلوم و محسوس او نيست نه بالذات و نه بالعرض ؛ و معلوم بالعرض بودن آنها براى نفس در صورتى است كه نفس از آنها معلوم بالذات تحصيل كرده باشد و بين آنها و نفس وضعى خاصّ باشد كه از آن وضع علم به آن شىء در صقع نفس حاصل مىشود . مثلا چون دست بر چيزى نهاد كه زبرى و نرمى يا گرمى و سردى او را احساس كرده است محسوس بالذات او آن صورت ادراكيّه است كه در او حاصل شد و محسوس بالعرض او آن چيز است كه در حقيقت ، خارج از صقع او است . و معلوم است كه خود شيخ هم اخيرا به صحّت اين مطلب پى برده بود . اين است خلاصهء گفتار ما در اين مقام . و چون عبارت « اسفار » و ترجمهء راقم و برخى